کو کوزه گر و... | خیام

 

در کـارگـه  کـوزه گـری   بــودم  دوش

دیـدم دو هزار کـوزه  گـويا  و  خـموش

هــر يک به  زبان حــال  با  مـن  گفتند

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه  فروش


نوشته شده توسط اهـــــــــــورا در 9 تير 1387 ساعت 08:51
sms | حرف خودم

سلام امروز می خوام ی سری از کارای عجیب و غریبی

که نمی دونم ی دفعه از کجا میزنه به کلم و

واستون بگم روز جمعه زد به سرم که به همه ی استان sms بدم

و ی پیام خوب یا + و سند کنم .حدود ۱۰۰ تا sms یا همون به قول ما شیرازیا

پیام کوچولو واسه شمال و مشهد و اصفهان و تهران و اهواز فرستادم

متن پیام

"مهم نیست کی باشیم کجا باشیم مهم اینه که همو دوست داشته باشیم
هم وطن دوست دارم ایرانی"

همین ـــــ ولی نتایج بدست امده از این پیامـــ خیلی جالب بود...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اهـــــــــــورا در 2 تير 1387 ساعت 13:18
شب یلدا | حرف خودم

نمی دانستم

که خرداد هم شب یلـــــــدایی دارد
اخه دیشب شب واسه من یلدا بود

به من می گفت هوا گرمه
اخه یلدا شـــب سرما بود

بهش گفتم

که این جا ســــــــرده
پره از ادم های نامرده

همش گریه همش زاری
یکی خوابـــــه تو بیداری

یکی این ور دیوار

 یکی پشت سیم های خــــــاردار
یکی بچه نداره یکی ماهانه باردار

نمی دانم تا کــــــــــی ادامه داره
که اسمون حتی ی اشکم نباره

اره یلدا ایجا سرده
ببین با ما چه کرده

چرا رفتی ؟ تو که یلدا بودی
چرا اســــــرار اهورا را ربودی

سلام بگین منظور من توی این شعر چی بوده؟؟

 


نوشته شده توسط اهـــــــــــورا در 28 خرداد 1387 ساعت 12:00
ناردشاه افشار | قهرمانان ایران

اینها سخنانی از نادرشاه افشار قهرمان ملی ایران است:

تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .

باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم،

 همیشه به دنبال نوری بودم، نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ،

چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ت

در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی؛

 این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت .

 جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای

آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .

وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از

بازوان و اندیشه ما می خواهند .

 پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند. و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم

بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .

لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند

 انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم


نوشته شده توسط اهـــــــــــورا در 17 خرداد 1387 ساعت 22:20
دود ميخيزد | سهراب سپهری
نام شعر : دود ميخيزد

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوارها طرح شكست.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
چشم ميدوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام.
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگي پا مي كشد از بام ها :
صبح مي خندد به راه شهر من.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن
نوشته شده توسط اهـــــــــــورا در 8 خرداد 1387 ساعت 14:38
اخرین پست اهورا | حرف خودم

در هوایت بی​قرارم روز و شب

سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می​خواستند

جان و دل را می​سپارم روز و شب

به امید دیدار همه دوستای عزیز و مهربونم

عمر ما هم کوتا بود

شاید بعد با ی ادرس جدید

یا اگه همکاری کردین با ی وب گروهی بیام

بدی دیدن ببخشین


نوشته شده توسط اهـــــــــــورا در 2 خرداد 1387 ساعت 22:01
آن که تو را دیدم | حرف خودم

ان روز که تو را دیدم صد دل به تو دادم

من اکنون تنهایم نمی رسد به تو فریادم

ما دیوانه و مستیم بی می و معشوق

کسی نمی داند حالم برس به دادم

آن قدر سوی تو گشتم همه عمر

تا که گویم به تو خوب دادی بر بادم

ای کاش در این تنهای اینجا بودی

در آغوشت بودم و به بالینت سر می نهادم

نمی خواهم که دگر در فکر هم باشیم

نباشی حتی یک لحظه در یادم

حالا منم که احوالی دگر دارم

نمی دانی بی تو چه سر خوش و شادم

ببین ای مژگان چشم من دنیا بیش از یک اهورا ندارد

نمی دانم برای چه این غزل را سر دادم

اهـــــــــــــــــــورا


نوشته شده توسط اهـــــــــــورا در 1 خرداد 1387 ساعت 13:01
دعوت به همکاری | حرف خودم

بزرگترین  و به روز ترین وب لاگ در دست احداثنویسنده ها از تمام ایران زمین

سلام

از همه اونایی که دعوت منو قبول کردن ممنون

به اون ادرس که دادم برین و عضو بشین اونجا راحتر میشه

با همه در ارتباط باشیم

چون من افراد زیادی رو دعوت کردم برام سخت که

جواب تونو تک تک بدم

خواهشم اینه که اونجا عضو بشین اونجا به صورت خصوصی یا عمومی جواب و می دم

در مورد وب ام حرف می زنیم

اونایی ام که نمی تونن کمک کنن و سر شون شلوغه حداقل عضو و بشن

دیگه

به امید دیدار

!!!!!هر سوالی مشکلی حرفی دارین اونجا بذارین من جواب میدم

اهـــــــــــــــــــــــــــــــــوار


نوشته شده توسط اهـــــــــــورا در 30 ارديبهشت 1387 ساعت 12:38
اری پریشانم تو کردی | حرف خودم


اری پرشانم تو کردی

سر در گریبانم تو کردی

خندان ز لبخند تو بودم

افسوس گریانم تو کردی

در دلم نور امید بودی

ظلمتم را روشن تو کردی

اما دریغ از بهر عشقم

یک عمر تردید تو کردی

تو بی من من بی تو ام

تو سر خوش مرا نابود تو کردی

پی نبرده ام اکنون عمری

که چرا من را تنها رها کردی

دیگر گذشته ام من از تو

بی وفا بودی و بر ما بی وفایی تو کردی

با ما نکردی لطف و مهربانی

ندانی هرگز با ما چه کردی

دیگر دست اهورا را رها کن

تو که با محرمی دیگر صفا کردی

"اهورا"

 

فکر نکنین عاشق شدم از بیکاری شـــــــــــــــعر می گــــم

تا دلم خالی بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه


نوشته شده توسط اهـــــــــــورا در 27 ارديبهشت 1387 ساعت 18:56
نفهمی بهتره | حرف خودم

حرفی واسه گفتن ندارم

فقط می خوام بگم که همه بدبختی هامون تقصیر خودمونه

با این مردم بی شعور و نفهم

واقعا زندگی کردن سخته

تا ی چیز کوچیک بگی مثل سگ می پرن به هم

انگار نه انگار که انسان هستند

تا اوضاع مون این جوریه نه به جای می رسیم

نه اینکه فرهنگ مزخرف مون تغییر می کنه

من نه می خوام به طور واضح منظورم و بگم

ولی اینو بدونید که مردم اشغال داریم که نه ایرانی اند نه عجم

همین

این قدر دلم پره که واسه گفتن حرف زیاده ولی دیگه حوصله ندارم

دکتر شریعتی حرف قشنگی می زنه

مگه اگه می خوای خوش باشی

و راحت و با ارامش زندگی کنی

خودتو بزن به خریت

یعنی اینکه خر باش


نوشته شده توسط اهـــــــــــورا در 26 ارديبهشت 1387 ساعت 19:16
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات: 1  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [8]  [9]  [10]  [11]  [12]  [13]  [14]  [15]  
Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ